|
اي خدا آن كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهايش گذار |
چرا دنيا نمي داند كه من غمگين ترين غمگين دنيايم بيا اي دوست با من باش كه من تنهاترين تنهاي دنيايم ازچه بيــدارم نكـــردي آفتاب ، خود نميدانم كجا رفتم بخــواب خنجــري برقلب بيمــارم زدند،بي گنـــاهي بــودم و دارم زدند ازغــم نامرديها پشتم شكست دشنة نامــرد برقلبم نشست در هجوم عشــق تنهـا مانده ام 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/01ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط علی |
شمع دانی دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشق دیوانه تو نابود شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
اگر دنیا نمی داند که من غمگین تر از غمگین ترین غمگین دنیایم
بیا یک لحظه بامن باش که من تنهاتر از تنها ترین تنهای دنیایم!
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درمانش را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست

بر ماسه ها نوشتم: درياي هستي من از عشق توست سرشار
اين را به ياد بسپار
بر ماسه ها نوشتي: اي همزبان ديرين اين آرزوي پاکي است
اما به باد بسپار
|
|
کاش در قاموص غصه ها معناي سنگين لبخند گم نمي شد....
کاش قلب هامان آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پايين آمدن
دست ها مستجاب مي شد.....
کاش واژه صداقت آنقدر با لب ها صميمي بود که ديگر براي
بيان کردنش نيازي به شهامت نبود.......

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/10ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط علی |
كاش درد جدايي ساده بود بي تو بودن بي تو ماندن ساده بود از خود، تني تراشيدم در خور تو اما عاقبت مجسمه اي شدم كه شكستي آن را .... کهنه فروش داد میزنه : چراغ شکسته میخریم ..-*-.. کفشای پاره میخریم ..-*-.. اسباب کهنه میخریم ..-*-.. بی اختیار دادمیزنم : کهنه فروش قلب شکسته میخری ؟؟؟ عاقبت از عشق تو راهي كليسا ميشوم ميكشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم آنقدر بر كشتي عشقت نشينم همچو نوح يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم يا لباس عاشقي را از تنم بيرون كنيد يا من خاكستر كوي رفيقان ميشوم 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/18ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط علی |
فلک جز عشق محرابی ندارد جهان بی خاک عشق آبی ندارد اگر بی عشق بودی جان عالم که بودی زنده در دوران عالم؟ نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل ، دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه ی دلبر شود
ميخواستم تصوير با تو بودن را نقاشي كنم، ديدم فاصله بينمان در ورق جا نميشود، كمي نزديكتر بيا ميخواهم با تو بودن را حس كنم

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/27ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط علی |
به گورستان گذر كردم صباحي شنيدم ناله و افقان و آهــــــــي شنيدم كله اي با خاك مـي گفت كه اين دنيا نمي ارزد به كاهـي در بازی دل نگاه من مست تو بود هر برگ دلم شکسته پابست تو بود من شاه دلم را به زمین انداختم اما چه کنم با که گویم غم دل جز تو که غمخوار منی همه عالم اگرم پشت کند با منی دل نبندم به کسی روی نیارم به دری تا تو رویای منی تا مدد کار منی راهی کوی توام قافله سالاری نیست غم نباشد که تو خود قافله سالار منی 


+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط علی |
ای عشق شکسته ایم مشکن ما را
اینگونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

وقتی تقدیر من
عمری بی تو زیستن است
بی گاه ترین بهانه ام
تنها گریستن است ...

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند :
بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟
خداوند گفت :
غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش
تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

هرگز نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیب
که به خاطر لرزش دستم
در زیر آواری ازرنگها مدفون شد
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط علی |
ديدم كه تو دريايي و من رود شدم آن روز كه در آتش عشق افتادم سر سبز تر از آتش نمرود شدم... شبی پرسیدمش بابیقراری به غیر ازمن کسی رادوست داری؟ دوچشمش ازخجالت برهم افتاد میان گریه خویش گفت آری......... تاکه بودیم نبودیم کسی بود ما را غم بی همنفسی تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند قدر آن آینه بدان که هست نه در آن لحظه که اوفتاد و شکست 

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/02ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط علی |
نخواهم گل که گل بی اعتبار است تمام عمر آن فصل بهار است تو را خواهم من از گل های عالم که عطر تو هميشه ماندگار است
يک شاخه رز سفيد تقديم تو باد
رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد
تنها دل ساده ايست دارايي ما
آنهم هر شب تقديم تو باد

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد
چقدر سخته تو چشمهاي کسي که تمام عشقت رو دزديده وبه جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داده زل بزني وبه جاي انکه لبريز از کينه و نفرت بشي،حس کني هنوزم دوسش داري. چقدر سخته توخيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديدش هيچ چيزي به جز سلام نتوني بگي..... چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه، اما مجبور باشي بخندي تانفهمه هنوزم دوسش داري
+ نوشته شده در جمعه 1386/05/19ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط علی |
دستای تو هميشه توی دستای منه و قلبت هميشه کنار قلبم،در درون سينه کوچکم نکنه دستامو ول کنی . منم باهات می شکنم زيباترين... تو را برای زيبائیات نمیخواستم... شيرينترين...تو را برای شيرينیات نمیخواستم... عاشقترين... تو را برای عشقت نمیخواستم... تو را برای آرامش ابدی میخواستم... -------------------------------------------------------------------- قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم تا بداني عاشق ترينم هر کسی دوتاست . ---------------------------------------------------------------------- گناه من چيست که عاشقت شدم؟ گناه من چيست که تنها در دريای چشمان تو شنا ميکنم؟ گناه من چست که تنها بر لبان تو بوسه مزنم؟ گناه من چيست که دست در دستانت ميگذارم؟ گناه من چيست که شيرينی سخنت را با هيچ عسلی عوض نميکنم؟ گناه من چيست که از تو. نگاهت. طنين صدايت و عشقت دل نميکنم؟ گناه من چيست که تنها تو را ميخواهم؟ گناه من چيست که لبخندت را ميخواهم؟ گناه من چيست که ميخواهم با تو بمانم؟ اگر دوست داشتن گناه است. آری من گناهکارم. پس مرا در دادگاه چشمانت محاکمه کن و در زندان قلبت تا ابد حبس کن تا به جزای اعمالم برسم...
و خدا يکی بود .
و يکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببيند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زيبايی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نيازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفريدگار بود .
و چگونه می توانست نيافريند .
زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد ...
و خدا يکی بود و جز خدا هيچكس نبود ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/11ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط علی |
نميخوام ديگه با تو بمونم!،واسه ديدنت هزارباربميرم! نميخوام از تو صدايي بشنوم!،حتي لباتو براي يك بار ببوسم! نميخوام وقتي نگاهم ميكني!،تو چشات عكس خودمو ببينم! نميخوام اگه تو رفتي از پيشم!،به يادت با خودم حرف بزنم! نميخوام از غم دوريت هر دفعه!،تو خلوت تاريك اتاق" زار بزنم؟ نميخوام وقتي از من خسته شدي!،بگي خودت برو بيرون ازدلم! نميخوام هر دفعه شكسته شم؟،به اميد اومدنت تا صبح بشينم! نميخوام بازم برام قصه بگي!،تو قصه هات همش بگي كه من برم؟ نميخوام غصه هايي كه داري!،همشو من به دوشم بكشم؟ نميخوام فرياد دلم رو بشنوي!،فكركني دروغه اين عاشقي! نميخوام" خسته شدم من به خدا!،بسه اين همه شكستي بي وفا وقتی کسی نیست که به دادت برسه بس داد نزن سکوت کن شاید از سکوتت همه بفهمن که چقدر درد و رنج تو وجودت انباشته شده فریاد دردتو دوا نمیکنه اما سکوت شاید نتونه دردتو از بین ببره اما میتونه خیلی راحت تورا از این دنیای مسخره نجات بده یادمان باشد از امروز جفایی نکینیم یاکه در خود شکستیم صدایی نکنیم یادمان باشد گر روزی خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سرو بایی نکیم 
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط علی |
بعضی وقتها آدم هر چقدر هم که لجباز باشه بزور مجبور ميشه کاری رو که دوست نداره انجام بده. مثل رفتن به مدرسه...
خوب در همچين مواردی آدم دچار عقده های سر کوفته ميشه و بالاخره اين عقده هايک جايی خودشونو بروز ميدن ديگه...
البته اين اعمال شنيع عواقبی هم در پی دارند...
خوب ادب کردن بچه های بی ادب جزو واجبات است!
از اونجا که ما موجود تاديب پذيری بوديم تا چند سالی ادب شديم که از تمامی دست اندر کاران اين امر خطير کمال تشکر را داريم.
اما با ورود به دبيرستان هر چه اين اساتيد محترم رشته بودند پنبه شد و نامه اعمال ما با يک سری موارد رنگين تر شد...
ـ تفريح سالم در کوچکترين فرصت حاصله
ـ تفريح با ناظمين زحمتکش مدرسه
ـ اظهار محبت و دوستی به بعضی از عابرين محترمی که شانس عبور از زیر پنجرهکلاس ما رو داشتند!
خوب بعد از اينهمه ماجرا آدم بايد يک فکری هم واسه شب امتحانش بکنه ديگه... نه؟
اما بعضی وقتها هر چقدر هم که زرنگ باشی تمهيداتت با شکست روبرو ميشند و بايد به فکر چاره افتاد... ماهی را هر وقت از آب بگيری تازه است...
خلاصه اينکه تاديب و تنبيه و تمهيد روی بعضی از موجودات دو پا اثر نداره. خوب دخترن دیگه ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/13ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط علی |
بهار دربهار من، اميد ماندگار من لحظه لحظه در دلم چو عشق می فشارمت
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست حاجت به بيان نيست که از روي تو پيداست من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو روياست گفتمش: دل مي خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/11ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط علی |
تو رفتی اشيونمون خراب شد من نتونستم بسازم زندگيم نقش بر اب شد وقتی رفتی روزگار تيره تار شد تنها همدمم عکسای خيس رو ديوار شد وقتی رفتی همه گفتن ديگه بر نميگردی تنها همصحبت سکوت سرد انتظار شد وقتی رفتی قاصدک برام خبر اورد تو دستای قفس يه جا اسيری از غم دور بودن من داری جون ميدی ميميری اگه قاصدک دروغ نگفته باشه من ميام اونجا اسير شم هروقت خواستی بدونی یکی تو رو دوست داره تو چشاش نگاه کن تا عشق رو تو چشماش بیبینی اگرنگاهت کرد عاشقته واگه خجالت کشید برات میمیره واگه سرش رو پایین انداخت ویه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو میمیره واگه سرش رو انداخت پایین وخندید وحرف و عوض کرد اصلا دوستت نداره اسمان را چه بغض جدایی یاد یه یار قدیمی سوز یه ساز شکسته قطره های باران را که شمرد او که با تو او که بی تو همه جا یاد تو بود او که هر جا رسید پر از سودای تو بود و چه والا وچه شیدا عاشق عشق تو بود من همانم او که همه جا ورد زبانش این بود عشق دیوانگی است و من دیوانه وار عاشقم و تردید های تلخ را به حقیقت می پذیرم و دم نمی زنم و چه خوش بود که من عشق را با دست نوازشگر غم لمس کنم و ندانم ان چیست و فقط لمس کنم من دلم می ترسد از حکم غرور و از همه باید ها و از همه بودنها می ترسد من از عاشق بودن هم نیز می ترسم من دلم میمیرد من دلم از این فاصله ها می ترسد تمام عاشقی من فدای چشمت باد نگاه آن شب تو باز کار دستم داد چنان غریب از این کوچه ها گذر کردی که شرح رفتن تو سالهاست مانده به یاد هزار بار مرا کشتی مگر آن شب نگاه من به نگاه تو چند بار افتاد؟؟؟




+ نوشته شده در جمعه 1386/04/08ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط علی |
تا صدای خنده ات همه جارا پر کند تا دوباره شادی به خانه ام آورد. تا دوباره باغ خانه پر از گل شود. تا دوباره مهرو دوستی و محبت باز اید. از چه سخن گویم .از مهربانی ات یا شیرین زبانی ات. هر چه خوبی از تو گویم کم کفته ام . ای فرشته ی قلب و روح من . تا چند روز دیکر پیش تو خواهم بود؟ نمی دانم . که کی دوباره هم دیکر را خواهیم دید. دوستت دارم.عزیزم.ای همه هستی من . روزی من هم به پیش تو خواهم امد. می دانم که همواره روحت با من است. چون حست میکنم و شبها خوابت را میبینم. 
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/03/22ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط علی |
خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت گفته بودم تا تو هستی دنيا مال من است گفته بودم تا تو هستی دلم بدي ها را پشت ميکند می دانم که تو غريب تر از تمام شعر های منی تو زخمی تر از پرنده ای هستی که در اولين شعر سروده شد کاش ميتوانستم روی ذهن خاموش تو تکه ای از روشنی ماه را نقاشی کنم تو همونی هستی که خوبی هات يه قصيده نا تموميه که محدوديتی نداره نمی خوام تنهام بزاری هميشه باش .... 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/03/22ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط علی |
یکی(...)ازم سوال کرد تا حالا دلتو شکستم ؟ مثل همیشه بهش گفتم نه تا یه وقت دلشو نشکنم... من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم مگیر از من نگاهت را که با آن عالمی دارم 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/17ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط علی |
کاش معشوق از عاشق طلب جان می کرد تا هر بی سروپایی خود را عاشق نمی خواند
+ نوشته شده در شنبه 1386/03/12ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط علی |
وقتي كه امشب بعد از مدتها به كنار تو برگشتم ، فكرش را هم نمي كردم كه من را كنار خودت راه بدهي و اينگونه دلسوزانه مرا در آغوش بگيري . بعد از آنهمه بي وفايي ها كه در حقت كردم ، تو هنوز بر سر عهد و پيمان نشسته اي .هيچگاه فراموش نمي كنم آن روزي را كه از كنارت رفتم . آنروز تو همان لبخندي را داشتي كه اكنون بر لب داري و گويي در اين مدت حتي يك لحظه از برگشتن من نا اميد نشدي . بار ها اين را گفته بودم كه بيشتر از همه دوستت دارم ولي باز ديگران را به تو ترجيح دادم . بارها اين را گفته بودم كه تو براي من از همه والاتري ، ولي باز ديگران را ارباب خودم قرار دادم . اكنون كه دلم شكسته است ، با رويي شرمگين به كنار تو بازگشته ام ، چرا كه خوب ميدانم كه تو در دلهاي شكسته جاي داري . امشب آمده ام كه تا ابد در كنار تو باشم ، چون دريافته ام كه به غير تو هيچ سر پناهي ندارم ، اي خداي من . خداي من ، به تو پناه مياورم و تنها از تو ياري مي جويم و تويي تنها ياور من ، 
+ نوشته شده در شنبه 1386/03/12ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط علی |
بیادر زندگی چون ماه باشیم
اسیرخسته یک راه باشیم
بیا مثل دل شکسته
کمی همصبحت یک چاه باشیم
اگرعاشق شدن راه عجیبی است
بیا یکبار هم گمراه باشیم
به یاد آن پرستوهای تنها
بیا باخستگی همراه باشیم
وبا یاد تمام رفته هامان
شبی هم همنشین آه باشیم

+ نوشته شده در شنبه 1386/03/12ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط علی |