|
اي خدا آن كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهايش گذار |
بهار دربهار من، اميد ماندگار من لحظه لحظه در دلم چو عشق می فشارمت
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست حاجت به بيان نيست که از روي تو پيداست من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو روياست گفتمش: دل مي خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/11ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط علی |
| ||||||