|
اي خدا آن كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهايش گذار |
نميخوام ديگه با تو بمونم!،واسه ديدنت هزارباربميرم! نميخوام از تو صدايي بشنوم!،حتي لباتو براي يك بار ببوسم! نميخوام وقتي نگاهم ميكني!،تو چشات عكس خودمو ببينم! نميخوام اگه تو رفتي از پيشم!،به يادت با خودم حرف بزنم! نميخوام از غم دوريت هر دفعه!،تو خلوت تاريك اتاق" زار بزنم؟ نميخوام وقتي از من خسته شدي!،بگي خودت برو بيرون ازدلم! نميخوام هر دفعه شكسته شم؟،به اميد اومدنت تا صبح بشينم! نميخوام بازم برام قصه بگي!،تو قصه هات همش بگي كه من برم؟ نميخوام غصه هايي كه داري!،همشو من به دوشم بكشم؟ نميخوام فرياد دلم رو بشنوي!،فكركني دروغه اين عاشقي! نميخوام" خسته شدم من به خدا!،بسه اين همه شكستي بي وفا وقتی کسی نیست که به دادت برسه بس داد نزن سکوت کن شاید از سکوتت همه بفهمن که چقدر درد و رنج تو وجودت انباشته شده فریاد دردتو دوا نمیکنه اما سکوت شاید نتونه دردتو از بین ببره اما میتونه خیلی راحت تورا از این دنیای مسخره نجات بده یادمان باشد از امروز جفایی نکینیم یاکه در خود شکستیم صدایی نکنیم یادمان باشد گر روزی خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سرو بایی نکیم 
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط علی |
| ||||||