|
اي خدا آن كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهايش گذار |
به گورستان گذر كردم صباحي شنيدم ناله و افقان و آهــــــــي شنيدم كله اي با خاك مـي گفت كه اين دنيا نمي ارزد به كاهـي در بازی دل نگاه من مست تو بود هر برگ دلم شکسته پابست تو بود من شاه دلم را به زمین انداختم اما چه کنم با که گویم غم دل جز تو که غمخوار منی همه عالم اگرم پشت کند با منی دل نبندم به کسی روی نیارم به دری تا تو رویای منی تا مدد کار منی راهی کوی توام قافله سالاری نیست غم نباشد که تو خود قافله سالار منی 


+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط علی |
| ||||||